غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
299
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
اگرچه دل به كسى داد يار ماست هنوز * بجان او كه دلم بر سر وفاست هنوز و شاه محمود ملتمس برادر را بعز اجابت اقتران داده اين بيت را از همان غزل در جواب قلمى نمود بيت جنايت از طرف آن شكسته پيمان است * و گرنه از طرف ما همان صفاست هنوز و روز ديگر در پاى قلعه قهندر قران سعدين دست داده مقرر شد كه شاه شجاع از راه حصار سربند امير بجانب ابرقورود و آن جناب در وقتى مناسب با جمعى از خواص طريقه حزم مرعى داشته از طريق معهود عنان به راه قصر زرد تافت و قرين صحت و سلامت بابرقوه شتافت و حال آنكه سلطان احمد و شاه يحيى با فوجى از بهادران آذربايجان بتكامشى شاه شجاع روى به راه سربند امير آورده بودند چون در آن طريق از وى اثرى نديدند رفيق يأس و حرمان باز گرديدند و شاه محمود بعد از رفتن برادر در عين تنعم و ناز بدار الملك شيراز درآمد و اخبار اين فتح نامدار را باتحف و هدايا بسيار نزد سلطان اويس فرستاد و شاه شجاع چون بمرحله خانگشت رسيد پهلوان خرم كه حاكم ابرقوه بود اسباب خدمت مرتب ساخته باستقبال موكب همايون شتافت و شاه به نظر عاطفت در وى نگريسته آن زمستان در ابرقو بفراقت و عشرت بگذرانيد و بعد از انقضاء دو سه ماه اسفندار مذ عازم كرمان گرديد . ذكر عصيان دولتشاه در كرمان و كشته شدن او به حكم پادشاه عاليمكان در آن اوان كه شاه شجاع در شيراز متحصن بود و شاه محمود بلوازم محاصره قيام مى نمود بخاطر ستوده ماثر شاه شجاع گذشت كه امكان دارد كه بعضى از توابع خواجه قوام الدين وزير بنابر كينه كه از قلبش در سينه دارند در اين محل جمعيرا اضلال كرده فتنهانگيزند بنابر آن هريك از آنجماعت را ببهانهء از شهر بيرون فرستاد از آن جمله ملك محمد و دولت شاه را بمحصلى مال كرمان روان ساخت و بعد از توجه آن دو عزيز شاه شجاع انديشيد كه چون عرصهء كرمان از والى صاحب وجود خالى است امكان دارد كه محصلان پس از تحصيل اموال خيال استقلال نمايد بنابر آن مقرر ساخت كه خواجه مجد الدين قاقم باتفاق امير ماكو افغانى با دو هزار از سالكان مسالك پهلوانى بدار الامان كرمان رفته از محافظت آن مملكت غافل نباشند اما دولتشاه و ملك محمد چون بدان ولايت رسيدند و احوال فارس و عراق را مشوش ديدند طمع در حكومت كرمان كرده امير غياث الدين حاجى ميرآخور را كه در كرمان حاكم ديوان يرغو بود و خواجه بدر الدين هلال را كه باتابكى سلطان شبلى قيام مىنمود ببهانه بديوان خانه طلبيده فى الحال اختر زندگانى هردو را باحتراق هلاك مبتلا ساختند و سرهاء ايشان را بيرون انداختند و نوكران امير غياث الدين و خواجه بلال فرار نموده امير بهلول كه او نيز منصب حكومت داشت با سيصد سوار بگريخت و دولت شاه سلطان شبلى را در قصر جنگر محبوس گردانيد و رسولى از عقب امير بهلول فرستاده پيغام نمود كه آنچه واقع شد بنابر حكم پادشاه بود انسب به حال شما آنست كه بازگشته در كرمان بمهم خود مشغول